چند سخن از مولانا

چند سخن از مولانا:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

 

عــلت عــاشق زعلت هــا جــدا است / عــشـق اســطرلاب اسرار خــدا است

 عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت


آفتــــــــاب آمــــــــد دلیـــــــل آفتــــاب / گــر دلیلت بایـــــد از وی رومتـــــاب

 

گفت لیلی را خلیفه کان تویی
کزتو مجنون شد پریشان و غوی

ازدگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی

 

بشنو از نی چون حکایت میکند/ازجدایی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند/در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق
هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار فصل خویش

من به هرجمعیتی نالان شدم/جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هرکسی از ظنّ خود شد یار من /از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نیست/لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن زجان و جان زتن مستور نیست/لیک کس را دیده جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد/هر که این اتش نداردد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد/جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید/پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟/همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند/قصه های عشق مچنون میکند
محرم این هوش جز بی هوش نیست/مرزبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روز ها بی گاه شد/روز ها با سوز ها همراه شد
روز ها گر رفت گورو باک نیست/تو بمان ای ان که چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی زابش سیر شد/هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام

/ 0 نظر / 29 بازدید