نامحرمان(بخش دوم از «گفتگو با خویش آوندان»)

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند.

 نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است.

احمد شاملو

در بخش اول در مورد هیچ ها با هم گفتگو کردیم.در مورد کسانی که با هیچ کس خویش آوند نیستند و نزدیکی و دوستی شان با انسانها از نوع تاکتیک است نه احساس.

اما در این نوشته در مورد گروه دیگری صحبت خواهیم کرد.اینها کسانی هستند که بی احساس نیستند.اما احساسشان از جنس خویش آوندان نیست.خوشحال می شوند.ناراحت می شوند.اما نه از چیزهایی که ما خوشحال یا ناراحت می شویم .خوشحالی دیگران آنها راخوشحال نمی کندو ناراحتی دیگران آنها را ناراحت نمی کند.

این ها کسانی هستند که از آزردن دیگران لذت می برند وخوشحالی دیگران آنها را رنج می دهد.به انسانها نزدیک می شوند ،با آنها دوست می شوند.و با کمک کردن به انسانها ،آنها را به خود وابسته می کنند.و در مواقعی حتی با رفتارها ی شگفت انگیز ،آنها را شیفته خود می کنند.

تلاش اینها از نزدیکی و دوستی با انسانها برای ضربه زدن به آنها می باشد.اینها نامحرمانی هستند،که می خواهند وارد حریم انسانها شوند.واز درون به آنها ضربه بزنند.نقش دوست و خویش آوند را بازی می کنند ،اما دریغ از کمی مهربانی.در لباس آشنا می آیند برای دریدن گلوی انسان و پایان دادن به اعتماد.

بزرگترین ضربه اینان به بشریت اثر دندانها و یا چنگالهایشان نیست،اینان کاری می کنند که ما از محبت کردن بترسیم، از اعتماد کردن پشیمان شویم و از دوست داشتن شرمنده و به گفته بزرگمردی:«آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.»

نامحرمان در تلاش هستند که باورهایمان را از ما بگیرند.و بدون اعتقاد و ایمان چه آسان می توان انسان را مغلوب کرد.اگر آسمان باشد و باور به پرواز کردن را از پرنده بگیرند،اگر دریا باشد و جرات شنا کردن را از ماهی بگیرند و اگر عشق باشد وآرزوی عاشق شدن را از انسان بگیرند، دیگر چه چیزی از این جهان می ماند.

مگر می شود بدون باور، پرواز کرد

مگر می شود بدون جرات، شنا کرد

و مگر می شود بدون عاشق شدن، زندگی کرد

 

 

 

/ 6 نظر / 23 بازدید
محمدرضا

سلام رحیم جان. فکر میکنم رنگ انتقام و زخم خیانت نوشته آخر را کمی احساسی کرده یا به قول خودمان، این متن نوشته یک زئوس نیست. گویا پوزیدون دست به قلم برده است. من اگر بودم این پست را به چنین شکلی بازنویسی میکردم: گروه دوم کسانی هستند که در دنیای درون خود و با تجربیات ذهنی خود زندگی میکنند. اینها نیز احساس دارند. شاد میشوند. میخندند. می گریند. اما احساس آنها پاسخی به رویدادهای بیرون نیست. جوابی به حال و هوای درونشان است. چنین است که گاه، دیگری رنج میبرد و اینان شادی میکنند. گاه دیگری شاد است و اینان همراهی نمیکنند. اینها با انسانها غریبه نیستند. دوست میشوند. گاه از آنجا که زبان درون را خوب میدانند و میفهمند - چه خود در این دنیا زندگی کرده اند - راه دوستی چندساله را به شبی می پیمایند. اما تهدید چه ضربه ها که در پس تکیه گاه شکننده آنان پنهان است. و چه امیدهای واهی، که پس از تکیه دادن به آنها رنگ می بازد. آنان گاه زخم نیز میزنند. و از آنجا که در دنیای درون خود زندگی میکنند، هیچ گاه نمیفهمند که چه کرده اند. و چه بسیار پیش می آید که پس از چنین رخدادهایی، دوباره آرام و بی تنش به درون غار تنهایی خود باز میگردند

سارا

كاش جائي بود در همين جهان كه به قول شما اين هيچ ها ونامحرمان نقابشان برداشته مي شد ورسوا مي شدند

T.otadi

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند، نه اراده ی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام ادعای عشق می کنند…

محمدرضا خان متن شما یک ریزه کاری های علمی دارد. مثل پیاز لایه لایه است و باید چیزهایی را دانست تا لایه ها دانه دانه کنار روند و مسئله روشن شود. گرچه همیشه قدرت زئوسی آن قدر جذاب است و مرا خیره می کند اما چه ایرادی دارد که پوزیدون قلم بر دارد و از احساسات بگوید...

شادی

ندیده ای؟! همان انگشت که ماه را نشان می داد ماشه را کشید

دلارام

چرا دقیقا دیدم..