که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است

 و خوشا به حال کسانی که خویش آوندی دارند.داشتن نه به این معنی که بااوهستند و یا مالک او هستند.تنها و تنها به این معنی که در درونشان حسش می کنندو زنده می مانند و زندگی می کنند

 

  شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگرکسی که به زندان عشق، در بند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو، به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن، طریق عزت نیست

به خاک پای تو - وآن هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیاکه بر سر کویت بساط چهره ماست،

به جای خاک، که در زیر پایت افکنده ست

خیال روی تو بیخ امید بنشانده است

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده ست

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست ها که ز دست تو برخداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست، خرسند است

/ 0 نظر / 23 بازدید