خدا خویش آوند من است

هر کس در این جهان خدایی دارد

یکی خدایش از جنس ترس است و عذاب و یکی خدایش از جنس محبت است و دوست داشتن.

یکی خدایش در دور دست هاست و آن بالاها و یکی خدایش  از رگ گردن به او نزدیک تر

یکی از ترس است که خدایش را می پرستد یکی از علاقه و عشق

یکی ارتباطش با خدایش یک طرفه است .خدا می خواهد و او انجام می دهد. ویکی دیگر با خدایش حرف می زند گفتگو می کند مذاکره می کند و بعضی وقت ها با خدایش دعوا می کند.

یکی خدایش را با نگاه منطق می بیند و خدا برایش قانون است وقاعده ویکی دیگر خدا را احساس می کند و خدا برایش شعر است و زندگی

و برای همین است که به تعداد انسانها خدا وجود دارد.

و خدای من کسی است که خویش آوند من است

وخدای من کسی است که من خویش آوند اویم

درست است که تار سرشتم را از گل و لجن بافتند اما در پودم روح دمیدند آن هم روح خدا

و به وجود این تن خاکی جان دادند آن هم از جان جانان

و اینگونه شد که من خویش آوند خدا شدم و خدا خویش آوند من

و برای همین رابطه ام با خدایم و خویش آوندم ،نه ترس از او و نه نیاز به او بلکه عشق به اوست

عشقی جاودانه که از خویش آوندی ماست 

نه از خویش آوندی تن بلکه روح و جان

 

/ 1 نظر / 27 بازدید
غزاله صالحی

این متن عالی بود آقای دکتر