خویش آوند

حرفهايی است برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورندو حرفهایی برای نگفتن را تنها می توان باخویش آوندان گفت

نفهمیدن هم نعمتی است!
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

نفهمیدن هم نعمتی است!

 کاش می شد که نفهمید

اما نمی شود

انسان می تواند تصمصم بگیرد که خود را بکشد

اما نمی تواند تصمیم بگیرد که نفهمد

و مسئولیت ما در این جهان به اندازه "فهمیدن
های" ماست نه" توانستن هایمان"

وقتی فهمیدیم پس ازآن مسئولیم

کاش می شد که نفهمید!

برداشتی آزاد از گفتگوهای تنهایی


 
دلیل زیستن
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

در برخورد با مسائل و مشکلات ، همیشه اعتقادم این بوده که راهی هست و اگر هم راهی نباشد می توان راهی ساخت .و این باور نه تنها حلال مشکلاتم بود که انگیزه زیستنم بود. اگر راههای رفتنی را رفته باشی و راههای ساختنی را ساخته باشی ، چه کاری برای انجام دادن هست که مشکلات را حل کند و دلیل بودنت باشد؟


 
انسانها(بخش ششم از :«گفتگو با خویش آوندان»)
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

 "خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد
آن کس که انسان است و از احساس سرشار است"

«علی شریعتی»

گهگاهی و به ندرت در این جهان به کسانی بر می خوریم که با تصمیم ها و انتخابهایشان ما را شگفت زده می کنند.

چیزی را که می خواهند و به آن نیاز دارند تصمیم می گیرند که نخواهند .

اینان کسانی هستند که منافعشان را زیر پا می گذارند تا ارزشی جدید ایجاد کنند . برای اینها مهمترین معیار برای تصمیم گیریشان نه منافع که ارزش هایشاشان است ، نه ارزش هایی که جامعه و عرف وشرع از آنها می خواهد ،بلکه ارزش هایی که وجدان بیدار انسانی اشان از آنها می خواهد

روانشناسان این رفتار را تاشی از "سوپر اگو" می دانند .جامعه شناسان و انسان شناسها آن را"وجدان بیدار بشری "می نامند.اخلاق گرایان آن را "ارزش ها و اخلاق پایدار "می دانند. فیلسوفها آن را "محدودیت و مانع برای حرکت به جلو " می دانند و من آن را "تفاوت انسان با موجودات دیگر می دانم"مرز تفاوت انسان با غیر انسان.

واز دیدگاه من انسانها به میزانی و به تعدادی که تصمیمات اینچنینی می گیرند انسان اند.

اگر چه این تصمیم شان با تمام تئوری ها و مدلهایی که در صدد تامین حداکثری نیازهای آدمیان هستند متناقض است!

اگر چه آن چه که می گویند با مدل ذهنی افراد هم عصرشان که تلاش می کنند با مذاکره کردن بیشترین منافع را برای خود تامین کنند هم خوانی ندارد!

و اگر چه آنچه که می خواهند ،ظاهرا با نیازهای اساسی خودشان که باید برآورنده خواسته های جسمی و روحی شان باشد مطابقت ندارد!

اما آنها این را می خواهند

نه به اجبار که به اختیار و با تمام وجود می خواهند

بگذار تا ذهن های منفعت طلب مصلحت اندیش به صخره اش بگیرند بگذار تا دیگران ندانند و نفهمند منطق انتخابهایش را

که آنها منطق خودشان را دارند "منطق یک خویش آوند که تلاش می کند با تمام فشارهای که ما را از انسان بودن دور می کند انسان بماند  "

 

 


 
دعای عشق
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

شما که غریبه نیستید ........

گاهی دلم میخواهد ............

همرنگ جماعت شوم ...........
...
لطفا کمکم کنید .........

" آاااااااااای جماعت ..........

شما دقیقا چه رنگی هستید ؟؟؟؟ .........................

 

مدتی است که هیچ خویش آوندی نمی بینم

احتمالا باید عینکم را عوض کنم

قطعا چشمانم ضعیف شده است

باور نمی کنم و شاید نمی خواهم باور کنم که .......

که به آخر راه رسیدایم

 

باید دعا کرد

البته دعای باران نه، باید دعای عشق خواند

این روزها دلها تشنه تر از زمین ها هستند

خدایا کمی عشق براین سرزمین ببار!


 
دایره های روح
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان
افلاطون گفته "روح" دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی ...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را از دست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی ...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن ...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا میکنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی ...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

 
son öpücük
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧  کلمات کلیدی: شعر

به همان میزان که خوشحالم که در ایران به دنیا آمده ام و شعرهای عاشقانه و عارفانه مولوی وفلسفه ساختار شکنانه شریعتی را بدون نیاز به ترجمه می خوانم،خوشحالم از اینکه در منطقه ای از ایران به دنیا آمده ام و زبان دیگری را یاد گرفته ام که با آن بتوانم این شعر را نه که بخوانم ،که با تمام وجود حسش کنم و با آن زندگی کنم.

Bu sana veda ederken son bakış, son gülücük,
Bu sana kalbimden kopan son öpücük.
Sana yıllar yılı büyüttüğüm aşk,
Ne yazık ellerimde artık küçücük.

Sandın ki ne yaparsan yap yanındayım ben,
Acıyı, ihaneti taşımak zorundayım ben.
Yapamam, gidemem, sandın ki vazgeçemem,
Artık yalnız geçmişte, anındayım ben.

Bu sana veda ederken son bakış, son gülücük,
Bu sana kalbimden kopan son öpücük.

Sana yıllar yılı büyüttüğüm aşk,
Ne yazık ellerimde artık küçücük.

Sandın ki ne yaparsan yap yanındayım ben,
Acıyı, ihaneti taşımak zorundayım ben.
Yapamam, gidemem, sandın ki vazgeçemem,
Artık yalnız geçmişte, anındayım ben.

Bu sana veda ederken son bakış, son gülücük,
Bu sana kalbimden kopan son öpücük.
Sana yıllar yılı büyüttüğüm aşk,
Ne yazık ellerimde artık küçücük.

Bu sana ilk elvedam, son sözlerimdir,
Bu sana en içten yazdığım hislerimdir,
Ve sana yıllar yılı haykıramadığım gerçek;
Aşkımı bitiren, gizli sandığın ihanetindir!


 
بازنده گان برنده ( بخش پنجم از «گفتگو با خویش آوندان»)
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

«زندگی زیباست حتی اگر کور باشی . خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی .مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی. اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی...»

دکتر علی شریعتی

در بیشتر مسائل باختن و بازنده شدن سخت است و غیر قابل تحمل.اینکه شما نیرو و زمانتان را روی موضوعی و کاری متمرکز کنید ولی نهایتا نتیجه نگیرید و بازنده شوید.

اما فقط یک جا هست که باختن سخت نیست.

در واقع اصلا باختن وجود ندارد.

وحتی باختن از بردن جذاب تر و جالب تر است.

و آن در «دوست داشتن است»

و آن در «محبت کردن است»

و آن در «عاشق شدن است»

و آن بدون مزد و منت «ایثار کردن است»

«مسیح» می گوید «محبت کنید حتی اگر محبتی نبینید.خوشا به حال کسانی  که محبت می کنند که آرامش  ارزانی آنهاست . و خوشا به حال فروتنان که مالک جهان خواهند شد»

و ای کسانی که عشق ورزیده اید بدانید که شما برنده گان همیشگی جهان مایید.

 و شما سرمایه اصلی این جهان و افتخار جهانیان هستید که بی وجود شما انسان و انسانیت از معنی تهی خواهد شد .

شما برنده اید حتی اگر زرنگی های حقیر شبه آدم های اندک شما را آزرده کرده باشند.

شما برنده اید که ترجیح داده اید بجای اینکه «آدمکی گول زن »باشید «انسانی گول خور» باشید.

شما در ذهن تمام انسانهایی که هنوز انسان مانده اند و روح خدا در وجودشان جاری است برنده اید.

 


 
خدا خویش آوند من است
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

هر کس در این جهان خدایی دارد

یکی خدایش از جنس ترس است و عذاب و یکی خدایش از جنس محبت است و دوست داشتن.

یکی خدایش در دور دست هاست و آن بالاها و یکی خدایش  از رگ گردن به او نزدیک تر

یکی از ترس است که خدایش را می پرستد یکی از علاقه و عشق

یکی ارتباطش با خدایش یک طرفه است .خدا می خواهد و او انجام می دهد. ویکی دیگر با خدایش حرف می زند گفتگو می کند مذاکره می کند و بعضی وقت ها با خدایش دعوا می کند.

یکی خدایش را با نگاه منطق می بیند و خدا برایش قانون است وقاعده ویکی دیگر خدا را احساس می کند و خدا برایش شعر است و زندگی

و برای همین است که به تعداد انسانها خدا وجود دارد.

و خدای من کسی است که خویش آوند من است

وخدای من کسی است که من خویش آوند اویم

درست است که تار سرشتم را از گل و لجن بافتند اما در پودم روح دمیدند آن هم روح خدا

و به وجود این تن خاکی جان دادند آن هم از جان جانان

و اینگونه شد که من خویش آوند خدا شدم و خدا خویش آوند من

و برای همین رابطه ام با خدایم و خویش آوندم ،نه ترس از او و نه نیاز به او بلکه عشق به اوست

عشقی جاودانه که از خویش آوندی ماست 

نه از خویش آوندی تن بلکه روح و جان

 


 
نیایش(دکترعلی شریعتی)
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  کلمات کلیدی: جملات زیبا

خدایا!

در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشد, مرا با "نداشتن" و "نخواستن" رویین تن کن؛

همه ی بدبختی های انسان بابت همین دو چیز است, چون:

داشتن؛ انسان را محافظه کار و ترسو می کند

و خواستن؛ آدم را بزدل و چاپلوس

خدایا!

رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد

خدایا !

مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا !

مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا !

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا!

مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا !

به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا !

آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا !

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا !

این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

خدایا!

مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدایا !

تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

خدایا !

بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و

تنها ئی ام بیفزای.

خدایا !

این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا!

 به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

خدایا !

مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

خدایا !

به مذهبی ها بفهمان که

آدم از خاک است

بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

 

خدایا !

به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

یا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

خدایا!

چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدایا !

مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

 

خدایا !

رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند

خدایا!

اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلید "شبه آدم‌های اندک" را متوجه شوم!

چرا که دوست‌تر می‌دارم "بزرگواری گول خور" باشم تا همچون اینان، "کوچکواری گول زن".

خداوندا

تقدیرم را زیبا بنویس

کمک کن آنچه تو زود می خواهی من دیر نخواهم  و آنچه تو دیر می خواهی من زود نخواهم.

خدایا!

به روشنفکرانی که اقتصاد را اصل می‌دانند بیاموز که اقتصاد "هدف" نیست!

به مذهبی‌ها که "کمال" را هدف می‌دانند بیاموز که اقتصاد هم "اصل" است!

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

...

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این...

 

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد»


 
شرب زر کشیده
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳  کلمات کلیدی: شعر
دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازار دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر بازگویم در بندگی خواجه گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

 
مهمانی عشق
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

هر چه مهمانها بیشتر شوند،خانه را بزرگتر می کنند،آرایش بیشتری به کار می بندند و غذای بیشتری می پزند.

به کودک نگاه کن!تا هنگامی که قد او کوچک است ،اندیشه اش نیز که مهمان اوست،به اندازه قالب اوست.اوتنها شیر و مادر خود را می شناسد.

هنگامی که کودک بزرگتر می گردد،اندیشه های بیشتری مهمان او می شوند.مهمانهایی همچون:خرد،نیروی تشخیص و ادراک.آنها که می آیند،خانه نیز بزرگتر می شود.

مهمانهای عشق اما در این خانه نمی گنجند.آنها که می آیند،خانه را ویران می کنند و دوباره می سازند.

«فیه مافیه»مولوی


 
برنده گان بازنده(بخش چهارم از«گفتگو با خویش آوندان»)
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

- در مسابقه رقابت برای زنده ماندن( survivor) فردی بود که با زرنگی همه افراد را یک به یک از بازی بیرون کرد .تیم های غیر رسمی درست می‌کرد .روی افراد نفوذ می کرد ونظر ورای آنها را تغییر می داد و با کمک  و پشتیبانی  دیگران یک به یک رقیبان اصلی را از بازی حذف میکرد و بعد سر موقع بر می گشت سراغ همانهایی که به او کمک کرده بودند و آنها را هم از بازی حذف می کرد. آنهایی که از بازی حذف می شدند، از جزیزه ای که مسابقه در آن برگزار می شد، خارج می شدند و به کشور خود بر می گشتند و ادامه بازی را از طریق تلویزیون می دیدند. والبته تازه متوجه می شدند که آن فرد چه بازیی با آنها کرده است. و چه بلایی سرشان آورده است .

ولی انتهای بازی بخش جالبی داشت برای فینال دو نفر مانده بودند که یکی از آنها همان فرد زیرک بود. اما انتخاب برنده چگونه بود ؟تمام کسانی که در قسمت‌های قبلی از بازی اخراج شده بودند باید برای انتخاب برنده رای می‌دادند و نتیجه مشخص بود همه از آن فرد زرنگ ناراحت بودند و او هرگز فکر نمی‌کرد که روزی دوباره به آنها نیاز خواهد داشت .

وقتی که ما در طول زندگی با حرص و طمع و در حال تنه زدن و فشار آوردن بر دیگران هستیم برای اینکه به هدفهای نه چندان مهم برسیم روزی می‌رسد که در همین کره خاکی برای رسیدن به هدف نهایی  و اصلی خود به امتیاز و رای آنها نیاز پیدا کنیم .

 بعضی وقت‌ها هدف نهایی آن نیست که ما به هدف برسیم

    وقتی برای یک گردش گروهی می‌رویم  ،رسیدن به یک شهر یا منطقه  هدف نیست  هدف از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که شما با گروه سوار ماشین می‌شوید . شکل گیری گروههای دوستی و تمرین مهارت های ارتباطی و شناسایی رهبران در گروه و .. هدف اصلی است( در واقع فرایند کار ، راه و مسیر هدف ما می‌شوند )

بسیاری از ما  لحظه های خوب زندگیمان را از بین می بریم  و ارزش ها و اعتقادات و حتی وجدانمان را زیر پا می گذاریم برای رسیدن به بعضی هدف‌های نه چندان مهم، غافل از اینکه اصل زندگی را فدای فرع کرده‌ایم – آنچه مهم است عرض زندگی ما است چگونه زندگی کردن ما است هرچقدر که تندتر حرکت کنیم نهایتاً زوتر به انتها می‌رسیم و رسیدن به انتها هدف نیست خود رسیدن و چگونه رسیدن هدف است )

و برنده گان بازنده،کسانی هستند که تمام زندگی اشان در رسیدن است.در برنده شدن است در موفق شدن است و در مسیر موفقیت های خود همه چیز را زیر پا می گذارند.

راستی هدف اصلی ما در زندگی چیست؟

قطعا به تعداد آدمیان و شاید هم بیشتر برای این پرسش جواب وجود دارد.اما پاسخ ساده این است که :ما می خواهیم خوب زندگی کنیم و خوب زندگی کردن یعنی حس خوب داشتن ، آرامش داشتن .

همه روزه در تلاش هستیم تا به حس خوب برسیم

درست است که به هدف رسیدن حس خوبی ایجاد می‌کند ،اما نه به اندازه عضو  یک تیم خوب بودن ،نه به اندازه دوستان خوب و قابل اعتماد داشتن ،نه به اندازه کمک کردن و ایثار کردن ،و نه به اندازه وجدان آسوده داشتن«شباهنگام که می خواهیم سر را بر بالش بگذاریم می دانیم هیچ ناز بالشی در جهان ،نرمتر از وجدان آسوده نیست»

پس دیدگاهمان را باید در این جهان تغییر دهیم

به هر قیمتی برنده نشویم،که در اصل بازنده ایم

 


 
داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی: حکایت ها


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

منبع:صفحه اینترنتی

mina.gh

 

 


 
بازیگر
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . .

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید

به فکر فرو رفت . . .

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است .

همانند بقیه مردم!!!

منبع:اینترنت

 


 
پژوهشی در دگرگون کردن درون از دیدگاه فرهنگ وادب و عرفان ایران
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸  کلمات کلیدی: شعر

پژوهشی در دگرگون کردن درون از دیدگاه فرهنگ وادب و عرفان ایران انجام شده است که بعضا داستانهای آموزنده و تاثیر گذار از نوشته های بزرگان فرهنگ و ادب ایران زمین در آن دیده می شود .

«بایزید بسطامی که در نخستین ده‌های قرن دوم هجری زاده شد ودگرگون شدن او پس از دیدارش با نابینایی بیدار دل هنگام سفر به کعبه و بازگشت او به بسطام باتوجه به گفتار نابینای بیدار دل که گفت هفت بار بدور من بگرد وبه بسطام بازگرد که دلهای مردم بسطام خانه خداست که مرا که طواف کردی خانه خدا را طواف کرده‌ای:

 هان که عازم سفر کعبه‌ای بدان    

این نکته را که پیربگفتا به بایزید

ازآنزمان که ساخته شد کعبه در حجاز          

یک بارهم خدا نشد درون آن

اما از آن زمان که مرا آفریده است           

یک بارهم برون نشده از درون من

گفته‌های مرد نابینا دل بایزید را بینا و بیدار کرد و گفت خداوندا چهل سال ترا عبادت کردم امروز این نابینا بمن آموخت که چه دیوار بلندی میان تو وخودم ساخته ام. از آن زمان بایزید دگرگونی درون یافت وبخدای راستی پیوست

مولانامی گوید:

 ای قوم به حج رفته کجایید کجائید                   

معشوق همینجاست بیائید بیائید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار                     

در بادیه سرگشته شما از چه هوائید

آنانکه طلبکار خدائید خودآئید                                  

بیرون زشما نیست خدائید خدائید »


 
Selami Şahin - Özledim
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی: شعر

Sen gittin ya yaşantımın bir anlamı kalmadı
Sen gittin ya pencereme bir kez güneş doğmadı
Sen gittin ya senden sonra mutluluğum olmadı
Senle geçen günlerimin kıymetini bilmedim


Özledim teninin kokusunu özledim
Özledim sımsıcak nefesini özledim
Özledim sohbetini o sesini özledim
Gelmedin gözbebeğim can yoldaşım gelmedin

Sen gittin ya gözlerimde yaşlar bir an dinmedi
Sen gittin ya ellerimden resmin bir an düşmedi
Sen gittin ya o gün bu gün inan yüzüm gülmedi
Senle geçen günlerimin değerini bilmedim


 
حسابگران مصلحت طلب(بخش سوم از «گفتگو با خویش آوندان»)
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

 

«ما به او مشتاق بودیم او به ما محتاج بود»

حسابگران دارای احساس هستند، همچنان که دارای ماشین ،فرزند ،خانه و زندگی هستند.

بعضی ساعات کار می کنند، بعضی ساعات ورزش می کنند، بعضی ساعات تلویزیون می بینند و بعضی ساعات از کسی خوششان می آید  و ساعاتی را با او به خوشی می گذرانند.

همه چیز در زندگی حساب و کتاب دارد . و هر کاری در زمان مناسب با هزینه مناسب  انجام می شود.

همه چیز را در طرازو قرار می دهند و قیمتش  را پرداخت می کنند.

دکتر شریعتی  مثال جالبی برای توصیف این افراد دارد«کتابی را برای چاپ به انتشارات بردم .ناشر بعد از برسی ابعاد کتاب ،آن را روی طرازو گذاشت و بعد شروع کرد در مورد  قیمت کتاب صحبت کردن. مگر وزن کتاب ،وزن کاغذ و جوهر آن است.»

این افراد همه چیز را وزن می کنند و اندازه می گیرند تا سرشان کلاه نرود،چه گوشت باشد چه سبزی باشد چه محتوای یک کتاب ادبی باشد ویا ارتباط با یک دوست خویش آوند  .

چون احساس دارند و بی احساس نیستند بعضی وقت ها دلشان برای خویش آوندانشان تنگ می شود  .و احساس می کنند که به دیدار دوست نیازمندند اما این نیازشان مانند نیاز  به چرت بعد از نهار است که خیلی می چسبد و خستگی را از بدن بیرن می کند و بعد دیگر به آن نیازی نیست. که اگر بیشتر شود وقتمان را می گیرداحتیاجی است که برآورده شده است.

  همه تصمیماتشان بر مبنای مصلحت است.کار و زندگی اجتماعی بدون رعایت مصلحت  مشکل آفرین است.اما احساس و اشیاق زبان مصلحت را چگونه می فهمند؟

دلی که مشتاق دیدار دوست باشد و شیدای روح خویش آوند، از طرازوی حساب و منطق مصلحت اندیش چه می داند؟ 

عشق که حساب و کتاب نمی شناسد. مگر اینکه با حساب و کتاب فریبش دهیم.

و روح سرگردانمان را در این اجتماع سرا پا مصلحت و حسابگری به دار سرگرمی موفقیت بیاویزیم!

 


 
گفتگو های تنهایی
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢  کلمات کلیدی: مطالب عمومی برای خویش اوندان

 

راست می گویی راست و چقدر من غمگینم ،

در این دنیا رنگی و اندازه ای نیست ، هیچ چیزی نیست ،هیچ کسی نیست که به دیدن ارزد . 

« کسی که نمی خواهد ببیند به روشنایی نیازی ندارد»

کسی که نمی خواهد ببیند پلک هایش را بی ثمر چرا بگشاید ؟

آنگاه که هیچ چیز در زندگی به دیدن نیرزد ، آنگاه که هیچ تماشایی نیست ، دریغ است که نگاهی را که جز برای دیدار های پرشکوه و ارجمند نساخته اند بیهوده به هدر داد

و این بود که چشمهایش را این راهب تنهای صومعه ی دور در قلب این غربت زشت ،بسته بود و شمعش را نیز در چنان شبی ، چنان ظلمتی نیفروخته بود ، 

ندیدی که در  کنج خلوت صومعه اش ،در تاریکی شبهایش نشسته بود و چه سکوتی سنگین و غمزده داشت ؟

او همچون مسافری که شب درآید و در کوپه تنهایی ش چراغ را از یاد ببرد نبود ،

او هرگز روشنایی را از یاد نبرده بود ، او به روشنایی نیاز نداشت ، از ان می هراسید ،

چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست!

او فراموش نکرده بود او نمی خواست در آن ساعت ها که تو نبودی ببیند .

بی تو هیچ رنگی دیدنی نیست .

بی تو هیچ چهره ای نگاه نکردنی نیست ،

بی تو هیچ منظری تماشایی نیست ،

آنگاه که تو غایبی همه چیز باید غایب شود

هرگاه تو نیستی ،هستی ،هر چه هست حق ندارد که باشد .

در غیبت تو همه چیز باید در سیاهی پنهان شود ،

بی تو دیدن طاقت فرساست ،

بی تو نگاه های من در این عالم غریب می شوند ،

نبودی و او پلکهایش را بی تو نگشود

و شمعش را بی تو نیفروخت 

دکتر شریعتی


 
نامحرمان(بخش دوم از «گفتگو با خویش آوندان»)
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩  کلمات کلیدی: گفتگو با خویش آوندان

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند.

 نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است.

احمد شاملو

در بخش اول در مورد هیچ ها با هم گفتگو کردیم.در مورد کسانی که با هیچ کس خویش آوند نیستند و نزدیکی و دوستی شان با انسانها از نوع تاکتیک است نه احساس.

اما در این نوشته در مورد گروه دیگری صحبت خواهیم کرد.اینها کسانی هستند که بی احساس نیستند.اما احساسشان از جنس خویش آوندان نیست.خوشحال می شوند.ناراحت می شوند.اما نه از چیزهایی که ما خوشحال یا ناراحت می شویم .خوشحالی دیگران آنها راخوشحال نمی کندو ناراحتی دیگران آنها را ناراحت نمی کند.

این ها کسانی هستند که از آزردن دیگران لذت می برند وخوشحالی دیگران آنها را رنج می دهد.به انسانها نزدیک می شوند ،با آنها دوست می شوند.و با کمک کردن به انسانها ،آنها را به خود وابسته می کنند.و در مواقعی حتی با رفتارها ی شگفت انگیز ،آنها را شیفته خود می کنند.

تلاش اینها از نزدیکی و دوستی با انسانها برای ضربه زدن به آنها می باشد.اینها نامحرمانی هستند،که می خواهند وارد حریم انسانها شوند.واز درون به آنها ضربه بزنند.نقش دوست و خویش آوند را بازی می کنند ،اما دریغ از کمی مهربانی.در لباس آشنا می آیند برای دریدن گلوی انسان و پایان دادن به اعتماد.

بزرگترین ضربه اینان به بشریت اثر دندانها و یا چنگالهایشان نیست،اینان کاری می کنند که ما از محبت کردن بترسیم، از اعتماد کردن پشیمان شویم و از دوست داشتن شرمنده و به گفته بزرگمردی:«آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.»

نامحرمان در تلاش هستند که باورهایمان را از ما بگیرند.و بدون اعتقاد و ایمان چه آسان می توان انسان را مغلوب کرد.اگر آسمان باشد و باور به پرواز کردن را از پرنده بگیرند،اگر دریا باشد و جرات شنا کردن را از ماهی بگیرند و اگر عشق باشد وآرزوی عاشق شدن را از انسان بگیرند، دیگر چه چیزی از این جهان می ماند.

مگر می شود بدون باور، پرواز کرد

مگر می شود بدون جرات، شنا کرد

و مگر می شود بدون عاشق شدن، زندگی کرد

 

 

 


 
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: شعر

ما اعتنا به عالم و آدم نکرده‌ایم                                                

  بالای خویش پیش کسی خم نکرده‌ایم

با دست خسته پای به دامن کشیده‌ایم                                              

   از جنس خلق خواهش مرهم نکرده‌ایم

آب دهان به روی زمانه فکنده‌ایم                                                    

  زین خشک دست آرزوی نم نکرده‌ایم

دست طلب به سوی گدایان کجا بریم                                            

      ما اعتنا به بارگه جم نکرده‌ایم

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید                                             

      جنس ثنا و مدح فراهم نکرده‌ایم

از دوستان دوست فروشان روزگار                                                   

    شادی بهل که ما طلب غم نکرده‌ایم

در حسرت بهشت ، تمنای مرحمت                                                    

     ما از زبانیان جهنم نکرده‌ایم

مظاهر مصفا 


 
← صفحه بعد